محمد خزائلى

165

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت ( 3 ) [ زبان دانى آمد به صاحب‌دلى . . . . ] زبان ( 1 ) دانى آمد به صاحب‌دلى : * كه محكم فرومانده‌ام در گلى ، يكى سفله را ده درم بر من است ، * كه دانگى ( 2 ) ازو بر دلم ده من است همه شب پريشان ازو حال من * همه روز چون سايه دنبال من به كرد از سخنهاى خاطر ( 3 ) پريش ، * درون دلم چون در خانه ( 4 ) ريش خدايش ( 5 ) مگر تا ز مادر بزاد ، * جز اين ده درم چيز ديگر نداد ندانسته از دفتر دين ، الف * نخوانده به جز باب لا ينصرف ( 6 ) خور از كوه يك روز سر بر نزد ، * كه آن قلتبان ( 7 ) حلقه بر در نزد